رضا قليخان هدايت
936
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مىكند آشناورى هردم * در كف خواجه محيط غلام ايضا فى اللغز آن چيست كه مىكند هم از تن * هر شب ز نهيب خويش جوشن چون رمح قباى او كمرزاى * چون تيغ كلاه او سرافكن تخت زر او ز جوهر سنگ * تاج سر او ز صلب آهن چون روز فراق ظلمتانگيز * همچون شب وصل صبح دشمن بس نادره تيزچشم و اعمى * بس شوخ زباندراز و الكن تا هست جوان بود سرافراز * چون پير شود بود فروتن شبها چو بنات نعش باشد * آبستن گوهر و سترون برمىشكفد ز جان چو غنچه * سر مىكشد از زبان چو سوسن چون مردم ديده مىنمايد * چشمش ز سواد شام روشن از آتش وجد مىدراند * پيراهن زرنگار بر تن در دردسر است از آن فشاند * از درد به سر گلاب و چندن ماهى است كه گرد خويش بنهد * از دانهء اشك خويش خرمن مرغيست كه تا پرش نسوزد * هرگز نپرد سوى نشيمن هر شب به ثناى ركن دين هست * تا صبح زبان گشاده چون من خورشيد قضات شمس اسلام * آن مهر لقاى مشترى فن صدرى كه نسيم خلق او عطر * اقطاع دهد به مشك و لادن ايضا فى اللغز آن لعل چيست گوهر او زاده از دو كان * برق درخش او چو عرض در هوا روان نوزاده خرقه پوشد و بالغ برهنه روى * افتاده پير باشد و برخاسته جوان شوريدهايست آفت او از دل سبك * ديوانهايست بند وى از آهن گران از دست هر خسيس خورد چوب بىگنه * وز باد ز مهرير شود زنده بىگمان